تبلیغات
راحـــــــــــــــوما
راحوما چیست
این متن از کتاب الامالی شیخ صدوق نوشته شده است.


 

محمد پسر یوسف فریانی از سفیان اوزاعی از یحیی پسر ابی کثیر از حبیب پسر جهم نقل میکند که گفت:
زمانی که علی بن ابیطالب ما را به سرزمین صفین می برد،
در روستائی به نام صندود منزل کرد، ولی دستور داد از خود روستا گذشتیم و ما را در یک بیابان بی آبی فرود آورد.
مالک پسر حرث اشتر ، به آن حضرت گفت:
یا امیرالمومنین! آیا ما را در محلی بی آب منزل میدهید...
گفت: ای مالک! به راستی خداوند به زودی، در این محل، ما را از آبی سیراب خواهد کرد که از شکر شیرین تر و از کره صاف نرم تر و از برف سرد تر و از یاقوت زلال تر است.
پس ما تعجب کردیم، ولی گفتار امیر المومنین تعجب نداشت. پس فرمود رداء از دوشش برداشتند و شمشیر از دست فرو نهاد ، بر سر یک قطعه زمین خشک ایستاد و به مالک گفت:
با همراهانت این محل را بکنید! مالک گوید: آن جا را کندیم و  سنگ سیاه بزرگی که دارای حلقه ای سیم گون بود ، آشکار شد پس علی (ع) فرمود: آن را دور کنید! با صد مرد به آن آویختیم ، ولی نتوانستیم آن را از خایش تکان بدهیم ، علی(ع) پیش آمد و دست به دعا برداشت ، در حالی که می گفت:
طاب طاب مریا عالم طیبوثا ثوبه کوباحه حانوثا تودیثا برحوثا آمین آمین رب العالمین ، رب موسی و هارون پس خود به تنهایی آ« را کشید و از جا کند و چهل ذراع دور تر انداخت!
مالک پسر حارث اشتر گوید:
در این حال ، چشمه آبی شیرین تر از عسل و خنک تر از برف و زلال تر از یاقوت پدیدار شد که از نوشیدیم و برای راهمان آب برداشتیم و آنگاه ، آن سنگ را روی آن چشمه گذاشت و به ما دستور داد بر روی آن خاک ریختیم و از آنجا کوچ کرد و رفتیم.
پس گفت: کدام یک از شما ، جای آن چشمه را می داند؟ گفتیم: ای امیرالمومنین همه میدانیم، پس برگشتیم ولی هر چه جستجو کردیم آن را نیافتیم ، گمان کردیم علی(ع) تشنه است در اطراف صومعه ای یک راهب آشکار شد. نزدیک رفتیم ، راهبی بود که از فرط پیری ، ابروهایش، روی چشمانش افتاده بود. پس گفتم ای راهب! آیا آبی در اختیار داری که به مولایمان بنوشانیم؟ گفت:
آبی دارم که دو روز است آ« را کوارا کرده ام آنگاه آبی آورد که تلخ و بد مزه بود. گفتم
دو روز برای گوارا کردن آن وقت صرف کرده ای و هنوز به این صورت بد مزه است ، کاش از آبی نوشیده بودی که  سرورمان به ما داد، و داستان را برایش بازگو کردیم. گفت این سرور شما آیا پیغمبر است؟ گفتیم نه! وصی پیامبر است. با آنکه از ما وحشت داشت پیش ما آمد و گفت: مرا نزد سرور خود ببرید.
ما او را آوردیم.  زمانی که علی(ع) او را دید فرمود: آیا شمعون هستی؟ راهب گفت آری! شمعونمو مادرم مرا به این نام خوانده و جز خداوند، کسی از آن اطلاع نداشت ، ولی تو دانستی ، از کجا؟ پس الان نشانه امامتت را کامل کن ، تا ایمانم به تو را کامل گردانم. 
فرمود ای شمعون چه خواهی؟
گفت داستان این چشمه و نام آنرا! 
گفت: نام این چشمه (( راحوما )) است و از بهشت جاری است و سیصد و سیزده وصی از آب آن نوشیده اند و من آخرین وصی بودم که از آن نوشیده ام.....



طبقه بندی: درباره راحوما،