تبلیغات
راحـــــــــــــــوما
مادر

سلام. این یه بخش جدیده. تو این قسمت داستان هایی میذارم 

که برای همه عبرت اموزه. سعی میکنم داستان های خوب و

تاثیر گذاری برای شما انتخاب کنم.

شماهم با نظراتتون منو یاری کنید.

داستان امروز با نام  {{مادر}}

 

لطفا به ادامه مطلب بروید. . . . . 

.
.

مادر من فقط یک چشم داشت. من از او متنفر بودم. چون همیشه ماییه خجالت

من بود. او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز آمده بود مدرسه که به من سلام کند و مرا با خود به خانه ببرد.

خیلی خجالت کشیدم. او چطور توانست این کار را با من بکند؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط نگاهی از روی تنفر به او انداختم و فورا از آنجا دور شدم.

روز بعد یکی از هم کلاسی هایم با حالت تمسخر به من گفت:

مادر تو فقط یک چشم داره.

فقط دلم می خواست یک جور خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهان باز میکرد و مرا...

کاش مادرم یک جور گم و گور می شد....

روز بعد به مادرم گفتم اگه واقعا می خواهی مرا شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

اما او هیچ جوابی نداد...

حتی یک لحطه هم به حرفی که زدم فکر نکردم چون خیلی عصبانی بودم و

احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از آن خانه بروم و دیگر او را نبینم...

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم.

آنجا ازدواج کردم و برای خودم صاحب زندگی شدم.

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یک روز مادرم به دیدن

من آمد. او سال ها بود که مرا ندیده بود حتی بچه هایم را هم ندیده بود.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند. و من سرش داد کشیدم

که چرا خودش را دعوت کرده به اینجا! اونم بی خبر.

سرش فریاد کشیدم: چطور جرات کردی به خانه من بیایی و بچه هایم را بترسانی

از اینجا برو همین حالا!!

او به آرامی جواب داد : متاسفم ، معذرت میخوام فکر کنم آدرس رو اشتباهی

اومدم. و فورا از آنجا رفت.

یک روز یک دعوت نامه به خانه ام در سنگاپور آمد برای شرکت در جشن تجدید دیدار

دانش آموزان مدرسه.

بعد از مراسم رفتم به کلبه قدیمی خودمان البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتن که مادرت مرده، اما من حتی یک قطره اشک هم نریختم.

آن ها یک نامه از مادرم به من دادند که در آن نوشته بود:

ای عزیزترین کس من، من همیشه به فکر تو بوده ام، مرا ببخش

که به خانه ات در سنگاپور آمدم و بچه هایت را ترساندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری به اینجا می آیی. ولی ممکن است زنده نمانم

و تو را نبینم. از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

وقتی تو خیلی کوچک بودی در یک تصادف یک چشمت را از دست دادی. به عنوان

یک مادر نمی توانستم تحمل کنم بنابراین چشم خودم را به تو دادم.

برای من افتخار بود که پسرم می توانست با آن چشم به جای من دنیای جدید

را ببیند.

چشمی که با همه ی عشق و علاقه ی من همیشه همراه تو بود........




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز،
نمایش نظرات 1 تا 30